گویند در عصر هارون عباسی، مردی پیدا شد و ادعای معجزه کرد. او را نزد هارون بردند و پرسیدند که کرامتش چیست. گفت که میتواند با یک نگاه، تشنگان را از مردمی که تشنه نیستند، تشخیص دهد. هارون دستور داد تا این استعدادِ وی را بیازمایند. پس مهمانیِ بزرگی برگزار کردند و غذایی بسیار بر خوانها نهادند و نمکی بسیار به آن زدند و آب و دوغ و نوشیدنی بر سر سفره نگذاشتند.
هارون و مردِ مدعی نیز بر صدر مجلس نشستند و مردمان بر سر خوانها حاضر شدند و به خوردن مشغول.
ناگاه از آن میانه، کسی با صدای بلند گفت: «آی… خوانسالار، تشنهام، آب بیاور». هارون از مرد پرسید که این یک تشنه است یا نه؟ و مرد گفت که نیست. سخن مرد دیگری را شنیدند که داشت به کنار دستیاش میگفت که: «غذا بسیار شور است و از این رو تشنه شدهام و این را در کتاب فلانی و بهمانی خواندم که نمک، دلیل تشنگی است…» باز هارون همان را پرسید و همان را شنید. دیگری از خوردن دست بداشت و خشمگینانه فریاد برآورد که تشنه است و آب میخواهد و مهمانان را بر آشپز شوراند و باز مرد میگفت که او نیز تشنه نیست.
تا آنکه در آن میان کسی برخاست و سفره را ترک کرد و در گوشهای جوی آبی یافت و مقداری آب نوشید.
مرد او را نشان داد و گفت: «او تشنه است».












